پدری که سالها پسرش را از دست داد، و هرگز امید را از دست نداد.
إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللَّهِ
داستان او
پسرانش شبانگاه گریان به خانه آمدند، با پیراهن یوسف آغشته به خونی دروغین. باورشان نکرد. گفت: «شکیبایی نیکو» ۱۲:۱۸.
سالها بعد پسر دومی را از دست داد. چشمانش از اندوه سپید شد ۱۲:۸۴. چون پسرانش گفتند یاد یوسف را رها کند، گفت: «من شکایت غم و اندوهم را تنها به خدا میبرم» ۱۲:۸۶. و سپس: «بروید و یوسف و برادرش را بجویید، و از رحمت خدا ناامید نشوید» ۱۲:۸۷.
پیراهن یوسف بر چهرهاش انداخته شد و بیناییاش بازگشت ۱۲:۹۳-۹۶. هنگام مرگ پسرانش را گرد آورد و پرسید: «پس از من چه را میپرستید؟» ۲:۱۳۳.
لحظهها
- ۰۱
شکیبایی نیکو
پسرانش شبانه گریان بازگشتند، با پیراهن یوسف آغشته به خونی دروغین. یعقوب میدانست دروغ میگویند. نه فریاد زد و نه نفرینشان کرد. گفت: «بلکه نفسهایتان کاری را برایتان آراسته است. پس شکیبایی نیکوست، و از خداست که یاری خواسته میشود.» شکیبایی نیکو: شکیبایی بیشکایت نزد مردم.
- ۰۲
ناامید نشوید
سالها بعد پسری دیگر را از دست داد، و چشمانش از اندوه سپید شد. با این حال دوباره پسرانش را فرستاد: «بروید و یوسف و برادرش را بجویید، و از رحمت خدا ناامید نشوید. جز کافران کسی از رحمت خدا ناامید نمیشود.» این را مردی گفت که همهی دلیلها را برای ناامیدی داشت.
- ۰۳
پیراهن
یوسف پیراهنش را با برادرانش فرستاد: «آن را بر چهرهی پدرم بیندازید تا بینا شود.» پیش از آنکه کاروان برسد، یعقوب گفت: «بوی یوسف را حس میکنم.» گمان کردند عقلش را از دست داده است. سپس پیراهن بر چهرهاش انداخته شد، و بیناییاش بازگشت. «آیا به شما نگفتم که من از سوی خدا چیزی میدانم که شما نمیدانید؟»
- ۰۴
آخرین پرسشش
چون مرگ به سراغش آمد، یعقوب پسرانش را گرد آورد و یک پرسش کرد. نه دربارهی مال و زمین: «پس از من چه را میپرستید؟» گفتند: «خدای تو و خدای پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق را میپرستیم، خدایی یگانه، و ما تسلیم اوییم.»
آنچه کرد وقتی…
یعقوب آنقدر گریست که چشمانش از اندوه سپید شد. اندوه، کمبود ایمان نیست. آن را پنهان نکرد، و نزد مردم هم نبرد. گفت: «من شکایت غم و اندوهم را تنها به خدا میبرم، و از سوی خدا چیزی میدانم که شما نمیدانید.»
پسرانش به او دروغ گفتند، پسری را از او گرفتند، و بعدها پسری دیگر را از دست دادند. آزرده شد، و آن را گفت. با این حال با آنان سخن گفت، با امید به آنان اعتماد کرد، و با «از رحمت خدا ناامید نشوید» راهیشان کرد. هرگز از پدر بودن دست نکشید.
ابراهیم و یعقوب هر دو یک سفارش پایانی به پسرانشان کردند: «ای پسرانم، خدا این دین را برای شما برگزیده است، پس جز مسلمان نمیرید.» و چون مرگ یعقوب فرا رسید، آخرین پرسشش این بود: «پس از من چه را میپرستید؟» آخرین دغدغهی پدر ثروتشان نبود. ایمانشان بود.
سخن او، برای آنکه نگاهش داری
فَصَبْرٌ جَمِيلٌ ۖ وَاللَّهُ الْمُسْتَعَانُ
اگر فرزندت این نام را دارد
يعقوب Ya'qub
یعقوب نامی است برای دلی که امیدوار میماند.
منابع این صفحه
قرآن ۲:۱۳۲-۱۳۳قرآن ۱۲:۱۸قرآن ۱۲:۸۳-۸۷قرآن ۱۲:۸۴-۸۶قرآن ۱۲:۸۶قرآن ۱۲:۸۷قرآن ۱۲:۹۳-۹۶
معانی قرآن به فارسی ساده و نزدیک به عربی آمده است. شمارهی احادیث مطابق sunnah.com است.